پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387 ساعت 11:41 AM
تو همرهی با من ولی حرفی نداری
در کوچه تنهایی ،غریبی ،بی قراری
بنشین کنار آب خیس جویباران
بنشین و بنشان این عطشهای خماری
در پادگان یک جور لنگی گرچه یک جور
هم می دوی از بی خودی تا رستگاری
یا باز برمی گردی و در کوچه انگار
جا ماندگان در قلبها را می شماری
دلخستگی هایت اگر چه بی امان نیست
اما نمی فهمی چه شد که سوگواری
از قهر و لطف این خدایان دروغی
داری به سوی آسمان ها دست یاری
آنـــروز زیبـــا ذره ذره آب می شد
خوابی که می دیدی در آن حال خماری
اما دگر از کافشین اینها بعید است
این بخت خواب آلوده و شب زنده داری؟!!
التماس دعا
کریم شاهزاده 17/5/87










